|

گذری از عمر شد و دل ما نای نوشتن پیدا کرد...
عطشم زیــــاد شده...
به هرکجا مینگرم ، سراب بودنت را میبینم...
به کدامیـن سـو بـــــروم...
میدوم... میروم... تشنه به عشق تو...
شعله نگاهت تازیانه میزند جسمم را...
دیگـر طاقـتــــم طاق شده...
میترسم... جرعه ایی از عشقت را ننوشم و بمیرم...
در این بیابان که حتی باد زحمتی به وزیدن خود نمیدهد...
خار و خس است که روییده در اینجا... جسمم را آزار میدهند آنها...
نـــــــــــــه... حواسـم نیست...
به اینکه هرچه تشنه تر میشوم... چشمانم کم بینا میشود...
دیگر سرابــی نمیبینم...
گویی که از عشق تــو مـرده ام...
"عشق خیالیم ، از ته دلم به یادت نوشتم... باشد روزی که من باشم و تو باشی..."
برچسب ها:
دل نوشته های من،
|